شعری از چگوارا
بازديد : 194 | تاريخ : 25 آذر 1393 | زمان : 16:57 | نويسنده : farazfz | نظرات (0)

" هراس من از مردن در سرزمینی است که در آن مزد گورکن از بهای آزادی بیشتر است"
" چه گوارا"
و اینهم شعری زیبا از چگوارا

­آینده
اندوهِ آدمی را می شویَد.
همه چیز
در حالِ تکامل است،
حیات وُ
ترانه هستی
همین است.
به یاد می آورم
همین دیروز بود
آسمانِ هاوانا آبی بود
برای کارگران
از رهاییِ دربندماندگان سخن می گفتم.
حالا
اینجا
باران از سفر بازمانده
زمین، شُسته
شوق، کامل
دامنه ها، سرسبز
و شادمانی
مشغولِ زری بافیِ لحظه به لحظه زندگی ست.
و این همه
زیرِ نورِ آفتاب وُ
آواز پرنده می گذرد.
شُکوهِ آدمی
حلاوتِ حیات
ترانه هستی... !
هستی همین است وُ
قاعده همین!
از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می خواهیم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوییم
و غفلتی عظیم
که آزادی را از شما ربوده است بگویم .
حکومت می کنند. می دانم!
گلوله را با کلمه می نویسند،
اما وقتی که از کلمات
شَقی ترین گلوله ها را می سازند،
چاره چریکی چون من چیست؟
راهگشایِ آگاهیِ آدمی ست
و ما نیز
سرانجام
بر سر ِ معنایِ زندگی متحد خواهیم شد:
کلمه، کلمه نجات! نجات از ظلم ! نجات از بربریت
مردم
ترانه ای از این دست می طلبند که ما آزادی ، عزت ، تمامیت میخواهیم
بیاید یک رنگ ، هم سو ، هم روح ، هم فکر و هم گام بخاطر وطن شــویم « چه »


­

امتياز :


ادامه مطلب | موضوع : ,
برچسب ها :
چگووارا,سخن بزرگان,,
ارسال نظر برای این مطلب
نام شما :
ايميل :
سايت :
متن نظر :
وضعیت نظر:
کد امنیتی : * کد امنیتی


صفحات


درباره ی ما

آخرین نظرات
خبرنامه
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
امکانات جانبی